السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

228

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

بر قومش مبعوث كرد و آنها به جانب راست سر او ضربتى وارد كردند و از ايشان غايب شد ، سپس خداوند او را براى دوّمين بار مبعوث كرد ، اين بار به طرف چپ سر او ضربتى زدند و مجددا از ميان آنها رخت بربست و سرانجام بار سوّم كه خداوند او را برانگيخت ، به او در شرق و غرب عالم سلطنت و مكنت بخشيد و ميان شما نيز كسى چون او وجود دارد ، ( و مراد آن حضرت از اين شخص ، خود آن حضرت بود ) . ذو القرنين وقتى از قريه‌اى عبور مىكرد ، همچون شير خشمگين بر آنجا غرّش مىنمود و در اثر غرّش او در قريه ، تاريكى و رعد و برق و صاعقه ايجاد مىشد و هر كس كه مخالف او بود هلاك مىگرديد . زمانى به او گفتند : در زمين خدا چشمه‌اى وجود دارد كه به آن آب حيات مىگويند ، و هيچ صاحب روحى از آن نمىآشامد ، جز اينكه تا هنگام قيامت و صيحهء آن نمىميرد ، پس ذو القرنين خضر را فرا خواند و خضر از بهترين اصحاب او بود . ذو القرنين او را به همراه سيصد و شصت مرد روانه كرد و به هر كدام يك ماهى داد و به ايشان گفت : به فلان محل كه سيصد و شصت چشمه در آن جريان دارد برويد و هر كدام ماهى خود را در يكى از چشمه‌ها بياندازيد و بشوئيد ، خضر به نزد چشمه‌اى رفت و نشست تا ماهى را بشويد ، ماهى به محض رسيدن به آب زنده شد و شنا كرد و رفت و خضر بسيار متعجّب شد و گفت : به ذو القرنين چه بگويم ؟ لذا براى يافتن ماهى لباسهاى خود را كند و به درون آب چشمه رفت و از آب آن نوشيد و در آن شنا كرد و بدنبال ماهى گشت ، امّا نتوانست ماهى را بيابد ، بالاخره دست خالى به نزد ذو القرنين برگشت ، ذو القرنين دستور داد ماهى هر يك از آن 360 نفر را بگيرند ، وقتى نوبت به خضر رسيد و ديدند او ماهى ندارد ، او را به نزد ذو القرنين بردند ، ذو القرنين از او در بارهء ماهى پرسيد و گفت : با آن ماهى چه كردى ؟ گفت : او را در چشمه‌اى شستم امّا غايب شد و هر چه بدنبال آن جستجو كردم آن را پيدا نكردم ، گفت : آيا از آب آن چشمه نوشيدى ؟ خضر گفت : آرى ، آنگاه ذو القرنين بدنبال آن چشمه به راه افتاد ، امّا هر چه جستجو كرد ، آن را نيافت و سپس خطاب به خضر گفت : همانا تو صاحب آن چشمه بوده‌اى و خداوند آن را فقط به جهت تو ظاهر كرده بود .